جنبش
سبز چیست
پیش از آنکه بطور مشخص به جنبش سبز بپردازم، به جنبش به مفهوم عام آن اشاره کرده و تفاوت بین جنبشهای قدیم و جدید را یادآوری میکنم.
در تعاریف عام، جنبش را می توان بسان واکنش به حس بی عدالتی قلمداد کرد که یک ایدئولوژی می تواند آنرا تصریح کند. همین حس مبنای بسیج گسترده مردمی را فراهم میکند. تعهد و جانبداری از عقاید و اهداف جنبش ، بسیج و هواداری از جنبش را تضمین میکند.
طبیعتا جنبشها فرایند شکل گیری دارند.
فرایند شکل گیری هر جنبشی را باید نخست از طریق تحلیل ساختارهای اجتماعی آن که علل پیدایش ایدئولوژی در بطن آن است، درک کرده و سپس مسائلی را که ایدئولوژی بدان پرداخته است، مورد شناسایی قرار داد. ساختار اجتماعی، جایگاه ویژه گروهها، اقشار و طبقات اجتماعی را معین و منافع و تقاضاهای عینی آنها را بازتاب می دهد.
بر اساس این میتوان گفت که نطفه های جنبش سبز باید از همان روزهای آغاز انقلاب بسته شده باشد و آنی و احساسی نیست. جنبش سبز از چند و چون منزلت خواهی نیز برخوردار است، زیرا که منزلت انسان از روز نخست حکومت جمهوری اسلامی پایمال شده است.
اتفاقا در قانون اساسی جمهوری اسلامی، اصلی تدوین شده که بر اساس آن، انسان نقلی یعنی "ایمانی" بر انسان عقلی یعنی "تحلیل گرا" برتری دارد.
در هر صورت انسان نقلی انسانی است که به گذشته و نقل قول تاریخی از پیامبر، امامان، حدیث و دیگر باور دارد.
در برابر آن انسان عقلی "تحلیلی" است، که عقل باور و تحلیل گراست.
جدال بین این دو شیوه تفکر از صدور اسلام وجود داشته و در دوره ای از تاریخ، انسانهای نقلی در فرقهای به نام "اشاعره" یا "اشعریون" گردهم آماده بودند، که سطحی، ظاهری و جزم گرا بوده، باور بر آن بودند که آنچه در قرآن و حدیث است، نیاز به تفسیر و تحلیل ندارد. در عوض خردگرایان اسلامی بودند که از "اخوان الصیفا" سرچشمه
می گیرند. بعدها فرقه اسمأعیلیه با باطنیون بودند که باطن قرآن را به ظاهر آن ترجیح می دادند که نشانگر وجود دو نوع تفکر است.
در جمهوری اسلامی هم از نخست، این دو شیوه تفکر کاملا مشهود بود و بیشترین بحرانهای درون ساختار نظام جمهوری اسلامی هم بر اساس این دو نوع بینش بوده است. به این ترتیب در یک سوی انسانهای جزم گرا، معتبد و
ایمان گرا قرار داشتند که خود را مسلمانهای واقعی می دانستند و در سوی دیگر انسانهای عقل گرا بودند که باور داشتند، اسلام را باید با شرایط امروزی تطبیق داد.
نمونه نوع نخست آن "رجایی" و نمونه نوع دوم آن "بازرگان" است، که نظام جمهوری اسلامی را او را دفع میکند. خاتمی گرایش به عقل گرایی دارد و احمدی نژاد دقیقا نماینده ظاهر گرایی و ایمان گرایی است و با داشتن چنین خصوصیت هایی خود را در ولایت فقیه مستحیل می داند، که اگر در شکل انتزاعی و تئوریک آن باشد، مشکلی بوجود نمی آید. ولی وقتی وارد سیستم اجتماعی، اقتصادی و مدیریت یک جامعه می شود، سبب می گردد که انتخاب بر اساس این سنجشها صورت پذیرد. نتیجه اینکه، رئیس جمهور مکتبی بر رئیس جمهور عقل گرا برتری دارد و گزینشها مکتبی می شود و از اینرو سیستم قدرت جذب و کشش انسان تعقل گرا را ندارد. این انسان تعقل گرا می تواند لیبرال و حتئ مسلمان باشد، اساساً مشکل، مشکل عقل گرایی است. به همین دلیل هم کسانی همچون "گنجی، سعید حجاریان و
سروش " ، تا زمانی که در این مرحله نقلی هستند در سیستم می مانند و آنجا که عنصر عقلگرایی در آنها بر اساس تجربه عینی و مطالعه و غیره آغاز به دگردیسی میکند، از سیستم دفع می شوند. این امر در زندگی اجتماعی هم خود را نشان می دهد.
سیستم، قدرت جذب عنصر عقل گرا را ندارد و یا اگر عقل گرایانی خود را در دوره ای به دلایلی تحمیل کنند، در فاز بعدی که تناسب قوا به هم میخورد، پس رانده می شوند. نمونه آن بارز آن تحمیل "خاتمی" به سیستم و دفع اوست.
افراد بسیار قدرتمندی نظیر "منتظری" نیز حذف می شوند، زیرا که عنصر عقل گرایی او بیشتر از ایمان گرایی اوست و میخواست اسلام را با شرایط امروزی تطبیق دهد.
آن هنگام "رفسنجانی" عناصر عقل گرایانه را مطرح میکند، "خامنه ای" ترجیح می دهد که نزدیکی خود را به "احمدی نژاد" بروز دهد، در صورتی که "رفسنجانی" بعنوان یک انسان واقع گرا، نه تنها در داخل، بلکه در سطح بینالمللی به عنوان یک فرد متعادل شهرت دارد.
انسان نقلی، تجلیلی است، بندگی میکند، مکلف است، عبادت و تقلید میکند و بدین گونه در ولایت فقیه ذوب می شود.
انسان عقل گرا تحلیلی است و مسائل را تحلیلی ارزیابی میکند و بر اساس تحلیل می گزیند، نتیجتاً میتوان رگه دفع نیروهای عقل گرا را در سطوح گوناگون دید.
در اوایل انقلاب گزارشی در مورد خروج ۱۷۰۰۰ دکتر از ایران به "خمینی" داده شد که در آن از او درخواست برای پیشگیری هر چه سریعتر این فرایند منفی کرده بودند،جواب او در مورد فرار مغزها این بود: " این مغزها سیفلیسی هستند و اگر خارج شوند مشکلی به وجود نمیآید و علم از قم بر میآید".
از اینرو در اوایل انقلاب بسیاری از آموزگاران از کار در آموزش و پرورش برکنار، دستگیر، زندانی و اعدام
می شوند. این نشانگر آن است که احساس نیاز به طیف عقل گرا وجود نداشته و این نوع نگرش از ابتدای انقلاب به تک تک افراد جامعه تحمیل شده است. حکومت الگوی ایده آل خود را یک انسان ایمان گرا می داند و نتیجه آن این است که حوزه جذب حکومت به این نوع شیوه تفکر محدود می گردد. به این دلیل در سطوح گوناگون اجتماعی برای انسانهای تحلیل گرا، شانس و امیدی باقی نمی ماند، زیرا که با موازین و معیارهای آنان منطبق نیست و از اینرو رژیم برای ساختن انسانهای ایده آل خود، تمام امکانات دولتی و غیردولتی را بسیج میکند و آنگاه تعارض سیستماتیک او به هویت فرد شروع می شود و تحت چنین شرایطی جوانان حتی نمی توانند، احساسات درونی خود را بروز دهند. به قول "شاملو": "عشق را باید در پستوی خانه پنهان کرد."
پیامد آن این است که هویت فرد صدمه میبیند و حریم خصوصی او کاملا پایمال می گردد.
زیر ضرب قرارگرفتن هویت فردی، جامعه را به روان پریشی عجیبی می کشاند، که نتیجه چنین محملی، وجود میلیونها انسان روان پریش و روان پاره در سطوح مختلف اجتماعی است.
فشار به هویت فردی، باعث شکستن شخصیت افراد در جامعه شده و پیامدهای آن چیزی است که هرروزه می بینیم و تجربه می کنیم، یعنی آسیبهای اجتماعی و فروپاشی اخلاق اجتماعی و بحران اخلاقی.
بنیادیترین وجه مشترک در جنبش سبز، جنگ میان عنصر نقل و عقل میباشد. این موضوع در صف آرائی بین دانشجویان بسیجی " حوزه ایمان و نقل" و دانشجویان عقل گرا شامل دانشجویان چپ مسلمان و غیر مکتبی، کاملا مشهود است.
هویت گروهی همچون جنبش زنان، دانشجویان، کارگری و قومی و دیگر به طور کلی در رژیم تحمل نمیشود.
در نتیجه، عصیان همه اقشار اجتماعی که در پی هویت فردی، گروهی و ملی خود هستند، از سوی جنبش سبز نمایندگی می شود. رژیم از ابتدا هویت ملی ایرانی را تحت فشار قرار داده است. این هویت شامل هویت اسلامی ایرانیان، هویت ایرانی و پدیده مدرنیته، که از ۱۵۰ سال پیش تاکنون، در همه عرصهها شعر، ادبیات، فلسفه، هنر و آموزش آشکار است. بدین ترتیب، ایرانی متعادل کسی است، که بتواند این سه هویت را در درون خود به تعادل برساند و جامعه متعادل جامعهای است، که این سه عنصر کلیدی را با هم درآمیزد.
بنیادگرایان دو عنصر ایرانیت و مدرنیت را به شدت محکوم می کنند. نمونه بارز آن به محاکمه کشیدن این دو نوع هویت در دادگاههای نمایشی بعد از کودتای اخیر کاملا مشهود است.
انسان نقل گرای اسلامی، خود را فقط با هویت اسلامی معرفی میکند، و بهمین دلیل در جامعه بحران هویت بوجود
می آید، که به صورت تعارض درونی در افراد در ارتباط آنها با جامعه، خود را بروز می دهد. بعد از کودتای اخیر، حرکت به سمت حذف عنصر ایرانیت در کتابهای درسی و نیز جهاد علیه علوم انسانی میباشد.
این حرکت
در جامعه ای که مدارای تاریخی دارد، سبب
جدایی هرچه بیشترسیستم حاکم از جامعه می
شود و پیامد آن چیزی به جز کمبود نیرو برای
سیستم حاکم نیست. چنین سیستمی توانایی استدلال
و جذب نیروها را ندارد و از اینرو به شکل
فیزیکی برخورد میکند.
ویژگی های انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری و کارویژههای جنبش سبز:
تا پیش از انتخابات در میان اصلاح طلبان این توهم وجود داشت که سید علی خامنه ای هنوز به بازی سیاسی فراجناحی باور دارد و اصلاح طلبان را یک بال پرواز نظام می داند. انتخابات دوره دهم این توهم را در هم شکست و آنان در یافتند که مقام معظم رهبری در راس کودتا قرار دارد و میخواهد با اتکا به نیروی پلیسی- نظامی، یک جراحی بزرگ از پیکره نظام را عملی کند، زیرا جمهوری اسلامی راه برون رفت از بحرانهای ژرف اقتصادی، سیاسی، اجتماعی حقوقی، فرهنگی، اخلاقی و بین المللی را در تمرکز هر چه بیشتر قدرت در دست ولی فقیه می داند. در همین راستا فرهنگ ذوب شدن در ولایت فقیه از سوی جناح کودتاگران تبلیغ شده است. در انتخابات اخیر اصلاح طلبان و مردم
دریافتند که از آنها برای گرم کردن تنور انتخابات استفاده ابزاری شده است، تا رژیم چماق سرکوب را در درون کشور بلندتر کرده و تهاجم هراس افکنی را در خارج از کشور فعالتر نماید.
مردم و اصلاح
طلبان باور داشتند که تقلب گسترده در انتخابات،
از قبل برنامه ریزی شده است، زیرا که مردم
با توجه به حضور فعالشان در میتینگهای انتخاباتی
در شهرهای بزرگ، به نفع اصلاح طلبان، انتظاری
جز انتخاب کاندیدای ریاست جمهوری اصلاح
طلبان را نداشتند.
کارویژههای جنبش سبز مانند سایر جنبشهای اجتماعی عبارتند از:
۱. طراحی تشخیصی ، که بر اساس آن رویدادها، شرایط درد سرساز، مشکل آفرین و بحران ساز را که نیازمند اصلاح و بهبود است، باید درک و دریافت کرده و عوامل بحران زا را تعیین نمود.
در نتیجه
پدید آورندگان بحران و مشکلها در جنبش سبز
معرفی شده و عملکرد و ماهییت کودتا چیان
مشخص گردیده و روشن شده که نقش عمده آنها
در جامعه جز تبهکاری، دشمنی با انسان و
منافع ملی، چیز دیگری نیست.
۲. طراحی پیش بینی، طرحی کلی برای جبران خسارت و عبور از بحران ترسیم و تدوین میکند، این طرح در برگیرنده هدفها، راهبردها و تاکتیکهای مشخص نیز هست.
طراحی تشخیصی
و یا پیش بینی برای تحقّق بسیج همگانی
ضروری هستند. باید تاکید شود که توافق بر
سر این تعاریف خودبخود موجب پیدایش کنش
جمعی و جنبش اجتماعی نمیشود. برای اینکه
مردم بتوانند به اقدامی دست جمعی برای
حل معضلات اجتماعی و مبارزه با بیعدالتی
و ظلم و ستم روی آورند، باید دلیلی قاطع
و قانع کننده را داشته باشند که بیشتر از
دل تجربه و زندگی روزمره آنها حاصل می
شود. در مورد جنبش سبز این دلایل وجود داشته
و درک می شود.
۳. طراحی انگیزشی، پس از تشخیص و پیش بینی که برای بسیج همگانی ضروری است، طراحی انگیزشی آنگاه توان بالقوه جنبش را بلفعل می کند. در حالی که تشخیص ها، عملکردشان، ایراد اتهام و استناد به انگیزهها و هویتها در خصوص دشمنان و تغییر در اهداف است، طراحی انگیزشی به دنبال ساختار اجتماعی، انگیزهها و هویتهای هواداران جنبش میباشد. این هویتها و انگیزههای مشترک نیز به نوبهٔ خود محرک بسیار مناسبی برای کنش جمعی به شمار
می رود. از اینرو جنبش سبز از ابتدای به وجود آمدن جمهوری اسلامی وجود داشته و اکنون بعنوان یک جنبش منزلت طلب و هویت خواه اقشار مختلف جامعه را نمایندگی میکند و تا زمانی که عوامل عینی بحران در جامعه وجود دارد، ادامه پیدا خواهد کرد، تا اینکه جامعه به تعادل برسد